![]() وگه گاه دو خط شعر كه گوياي همه چيز هست و خود ناچيز
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته چهارم دی 1385
هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
هزار و یک شب
به وبلاگ هزار و یک شب خوش آمدید. نامه ای به پدر !
![]() پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني. با عشق، پسرت، John پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن. |+| نوشته شده توسط افسانه در جمعه 22 دی1385 ساعت 0:48
چی می شد؟
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم . چي مي شد اگه خدا فردا ديگه مارا هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم . چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم . چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم. چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم . چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم . چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم . چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم. و چي مي شد اگه... و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!! |+| نوشته شده توسط افسانه در دوشنبه 6 آذر1385 ساعت 19:23
بنام او که براي او هستيم و هستي را براي عشق و عشق را در نگاه پروراند و نگاه را آموخت چيزي جز عشق نبيند مي گويند شيشه ها احساس ندارند !!! اما وقتي روي شيشه بخار گرفته نوشتم دوستت دارم آرام گريست .... نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود. بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود و احساسم ميگويد که قلب تو همان قلب است |+| نوشته شده توسط افسانه در یکشنبه 28 آبان1385 ساعت 11:25
پیش از آن که .........
پیش از آن که از غذایی که خوردید ایراد بگیرید. به آن کسی بیندیشید که
چیزی برای خوردن ندارد ... پیش از آن که از همسرتان گله کنید. به آن کسی بیندیشید که گریه کنان در پیشگاه خداوند زانو زده و مونسی از او می طلبد ... پیش از آن که از فرزندتان انتقاد کنید. به آن کسی بیندیشید که در آرزوی بچه دار شدن می سوزد و راه به جایی نمی برد ... پیش از آن که از کثیفی خانه و از این که کسی در نظافت کمک حالتان نیست شکایت کنید. به آن کسی بیندیشید که سر پناهی جز خیابان ندارد... پیش از آن که از زیادی مسافتی که رانندگی کرده اید شکایت کنید. به آن کسی بیندیشید که ههان مسیر را با پای پیاده طی می کند... وآن هنگام که خسته اید و ناراضی از شغلی که داری.د به آن کسی بیندیشید که بیکار یا معلول است ودر آرزوی داشتن شغلی مثل شغل شما است ... اما پیش از آن که انگشت اتهام را به سوی کسی نشانه بروید. به خاطر بیاورید که همه ما گناه کاریم... و در نهایت همه ما باید جوابگوی یگاه خالق قادر باشیم. و آن هنگام که به واسطه داشتن افگار مزاحم و آزار دهنده سخت اندوهگین هستید لبخندی زده و خدا را شگر کنید که هنوز زنده هستید و در تگاپو و تلاش زندگی عطیه خداوندی است. پس تو ای انسان آگاه: زندگی کن ... از آن لذت ببر .... شکرانه اش را بجا آور ..... و اهداف زندگی ات را به تمامی جامه عمل بپوشان . |+| نوشته شده توسط افسانه در دوشنبه 8 آبان1385 ساعت 15:33
درس هایی که آموخته ام.......
آموخته ام که تو نباید خودت را با بهترین کارهایی که دیگران می توانند انجام
دهند مقایسه کنی. بلکه خود را بهترین کارهایی که خودت می توانی انجام دهی مقایسه کن... آموخته ام که آن چه روی می دهد چندان مهم نیست مهم کاری است که هنگام روبه رو شدن با آن اتفاق انجام می دهیم آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم ... آموخته ام که تو همیشه باید به افرادی که دوستشان داری عشق بورزی زیرا شاید امروز آخرین باری باشد که آن ها را ملاقات می کنی ... آموخته ام که تو می توانی راه های زیادی را برای رسیدن به هدف امتحان کنی . زمانی که فکر می کنی دیگر قادر به ادامه نیستی ... ّآموخته ام که ما در برابر آن کاری که انجام می دهیم مسئول هستیم ... آموخته ام که یا تو رفتارت را کنترل می کنی یا رفتارت تو را کنترل می کند... آموخته ام که انسانهای قهرمان کسانی هستند که وقتی نیازبه انجام کار باشد بدون تو جه به نتیجه آن تمام سعی خودشان را می کنند ... آموخته ام که من به همراه بهترین دوستم می توانیم هر کاری انجام دهیم یا هیچ کاری انجام ندهیم ولیبهترین زمان را داشته باشیم ... آموخته ام که گاهی او قات از کسانی که انتظار داری در هنگام شکست تو را یاری کنند. سخت ترین ضربه را خواهی خورد... آموخته ام که گاهی حق دارم که عصبانی شوم اما این حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم... |+| نوشته شده توسط افسانه در دوشنبه 8 آبان1385 ساعت 15:32
آنگاه که...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند |+| نوشته شده توسط افسانه در جمعه 28 مهر1385 ساعت 1:51
التماس دعا
آنگاه که دوست داری همواره کسی به یاد تو باشد.
به یاد من باش که من همیشه به یادتو هستم . از طرف بهترین دوست تو : خدا سوره ی بقره آیه۱۵۲ |+| نوشته شده توسط افسانه در پنجشنبه 20 مهر1385 ساعت 1:22
یادم باشد...
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.
نگاهی نکنم که دلی بلرزد. راهی نروم که بیراه باشد. یادم باشد که روز و رزگار خوش است. و همه چیزبر وفق مراد است. و خوب تنها . تنها دل ما دل نیست آره... |+| نوشته شده توسط افسانه در یکشنبه 16 مهر1385 ساعت 7:36
|